حكيم زجاجى

583

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چنين گفت آن شاه پيروزبخت * كه او را چو گل دست‌ها بسته سخت به زودى بيا و به نزد من آر * مبر بيش‌ازاين در جهان روزگار روان گشت افشين چو باد بهار * اسيران بفرمود تا بر قطار ببستند و آمد به بغداد شاد * بر معتصم شد زبان برگشاد 160 بگفت آنچه در جنگ‌ها كرده بود * از آن مشركان خون كجا « 1 » خورده بود بيان كرد از كار فتح و ظفر * يكى هفته رفته ز ماه صفر فراز دو صد سال گوشم شنود * ز هجرت شد [ ه ] بيست و يك سال بود به هر [ منزلى ] كآمدى سرفراز * اميرى بشد مرد را پيش‌باز خليفه فرستاد زآن بهر نام * به نزديك افشن سمند و ستام 165 قبا و كلاه و كمان و كمر * به خروارها جامه و سيم و زر به چيزى بد آن شاه را دسترس * فرستاد سى خلعت و سى فرس به افشين روان كرد اقبال روى * روان گشت آب مرادش به جوى خليفه در آن گه به سامره بود * بدان‌جاى شد مير رزم‌آزمود چو افشين بدان برزن آمد فراز * همه مردم شهر شد پيشباز 170 ببردند سيم و زر از هر كنار * بكردند بر نامبرده نثار به شهر اندرون رفت افشين چو شير * بدانديش او گشته از عمر سير چو از گرد ره شد بر شهريار * ببوسيد پاى شه نامدار وز آنجا سوى خان خود بازگشت * دلش با طرب يار و انباز گشت دوم روز بزمى چو خرم بهار * بياراستند از پى شهريار 175 بفرمود تا رفت افشين برش * ببوسيد از پاى [ و ] دست و سرش يكى نغز مجلس بياراستند * مى راوق و مطربان خواستند نشستند با لشكران بر قطار * روان شد مى ناب از هر كنار چو شد گرم سرها ز تاب شراب * بفرمود آن خسرو كامياب كه بردند پيلى چو كوهى سپيد * جهانى از او بد به بيم و اميد 180 بر بابك بدگمان همچو دود * نشاند [ ند ] او را بدان‌جاى زود

--> ( 1 ) خونها